مدیر مدرسه/فصل ۲ – ویکینبشته

من خودم اعلامیهای را که میبایست با شوروی امضاء بکنیم تهیه کردم و بر اساس آن اعلامیه گزارشی را به تهران فرستادم به تفصیل که چه توافقهائی با شوروی شده. براى این که فردا هر تصمیم درستى که گرفت توى سرش میزنند نگویید که چرا دادگسترى ما تصمیم نمیگیرد بگویید چرا قاضىهاى ما نمیتوانند عمل بکنند حقاً و انصافاً نمیتوانند عمل بکنند آنجایی که قاضى امنیت ندارد آنجایی که افسر شهربانى امنیت ندارد آنجایی که کارمندان دولت امنیت ندارد کارمند درست نمىتواند وجود داشته باشد آقا کارمند درست نمىتواند تصمیم بگیرد نخواهید از مردم آن چیزى را که در طبیعتشان نیست امنیت را برقرار کنید ثبات به مردم بدهید ثبات به کارمندان بدهید نشان بدهید آن کسى که خدمت میکند پیشرفت خواهد کرد آن کسی که خدمت نمیکند برکنار خواهد رفت آن وقت مىبینید که قسمت عمده این مشکلات ما برطرف خواهد شد در هر صورت کابینه ما یک کابینه خیلى خیلى جوانى است البته استثنا میکنم جناب آقاى لطفى و جناب آقاى کاظمى را ولى اکثر اعضاى کابینه جوانند (نریمان – آنها هم روحشان جوان است) و راه اصلاح مملکت هم همین است مردان جوان باید سر کار بیایند یک عدهاى که پنجاه سال است بر مملکت ما حکومت کردهاند و همه حکومتشان را دیدهایم دیگر بس است دیگر تجربه نمىکنیم این جوانهایی که امروز این افتخار را دارند که در کابینه مصدق که مردم پشتیبانش هستند و از او اصلاحات میخواهند وارد شدهاند آنها شایستگى این کار را حتماً خواهند داشت یک روز آقاى دکتر مشرف نفیسى گله میکرد راجع به برنامه که ما به حدکافى مهندس و کارمند مجرب نداریم بهشان گفتم براى این است که ما هرگز نخواستهایم مهندس و کارمند مجرب داشته باشیم هر بیسر و پایى که شاپو فرنگى داشت آمد به ایران (آقاى دکتر معظمى – مرقوم فرمودهاند که سایر وزرا هم از جوانهاى قدیم هستند) اصلاً هر شاپو به سر فرنگى آمد به ایران با پول ایران با ماشینهاى ایران با وسایل ایران همه را شکست و خورد کرد و یک چیزى یاد گرفت و متخصص شد و رفت پى کارش اما جوانان ایرانى را سر هیچ کارى نگذاشتند آن وقتى هم که گذاشتند با اولین خطا بیرونشان کردند آقا تا مردم خطا نکنند کار یاد نمىگیرند باید به جوانان ایرانى اجازه خطا داد باید تحمل خطاى جوانان را کرد بنده به دکتر مشرف نفیسى گفتم که این بودجهاى که در دست دارید صد میلیونش را براى اشتباه جوانها کنار بگذارید (مهندس حسیبى – بنده هم شش سال قبل همین را به اعلیحضرت همایونى عرض کردم) براى این که هر وقت بخواهید کارمند مجرب داشته باشید کارمند مجرب نخواهید داشت بنده معتقد هستم که بدون ترس بدون هراس به جوانان ایران راه بدهند به جوانان ایران میدان بدهند من در مقابل شما اینجا تعهدى میکنم که صدى هشتاد آنها لایق و توانا خواهند بود بگذارید بیایند شانس خودشان را بیازمایند و به این مملکت بالاخره مردان کارى، مردان دانا بدهند و هر وقت صحبت یک کارى شد نگویند کسى نداریم، آدم نداریم خودمان نخواستهایم که داشته باشیم حالا که یک دولت ملى سر کار است حالا که دولت اصلاحطلب سر کار است باید به جوانان ایران راه بدهند و خود دکتر مصدق این کار را کرده است آقایان همان طوری که دکتر مصدق دست شما را گرفت و بالا آورد شما هم دست دیگران را بگیرید و بالا بیاورید همان طور که به شما اطمینان کردهاند شما هم به جوانتر از خودتان اطمینان پیدا بکنید همان طور که به شما شانس دادهاند شما هم به آنها شانس بدهید بلکه در عرض یکى دو سال این مملکت داراى شخصیتهایى بشود.

ارائه برنامه مدیریت پسماندهای کشور و اتخاذ روشی که با همکاری شهرداریها، بخشداریها، دهیاریها در وهله اول در سه استان مازندران، گیلان و گلستان اجرا شود، به طوری که در پایان برنامهی چهارم، جمعآوری، حمل و نقل، بازیافت و دفع کلیه پسماندها با روشهای فنی، زیستمحیطی و بهداشتی انجام شود. و شورای امنیت از همه کشورها میخواهند که هوشیاری لازم درباره مبادلاتی ترتیب دهند که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آن نقش دارد و می تواند در اشاعه فعالیتهای حساس هستهای یا توسعه سامانههای حمل و پرتاب سلاحهای هستهای سهم داشته باشد. خواهشمندم اقدام لازم در اینمورد معمول فرمائید .

در اولین برخوردم با او فکر نمیکردم بتوانم غیر از جملههای تکرار شده و عادی زندگی را از دهان او بشنوم ولی او خیلی دقیقتر از آنچه من فکر میکردم دل خود را برایم باز میکرد. هنگام مراجعت، شریف برای اینکه دل محسن را بدست آورده باشد، ساعت «مکب» طلائی که پدرش باو داده بود و چندینبار محسن با اشتیاق و کنجکاوی بچه گانهای آن را برانداز کرده بود، درآورد به محسن بخشید.

بعد همینطور که روی سبزه دراز کشیده بود، برای او جسته گریخته درد دل میکرد که زنش آبستن است و مدتی است که از او کاغذی نرسیده ولی از ترس مالاریا و تکان راه او را در تهران گذاشته بود، از نقشهٔ آیندهٔ خودش، از تفریحاتش صحبت میکرد. اردوئی را در گاراژ که میخواستیم راه بیفتیم، رفیق میزبانم به من معرفی کرد و قرار شد مرا در پیشامدهای محتملی که ممکن است تا قبل از چالوس اتفاق بیفتد، کمک کند.

ولی محسن بحرف او گوش نداد – محسن بخودش مغرور بود با وجود ترس و دلهرهای که در قیافهاش دیده میشد، سماجت ورزید و شریف را مسخره کرد که از آب میترسد و بعد با حرکت بیاعتنا و مرددی داخل آب شد. شورای امنیت تاکید میکند که هیچ موردی در این پاراگراف کشوری را ملزم نمیکند که مانع از ورود اتباع خود به داخل خاک آن کشور شوند. در غیبت شریف، محسن توسط یکی از اقوام با نفوذ خود وارد ادارهٔ مالیه شده بود، برای اینکه هرچه زودتر داخل در زندگی اجتماعی بشود و سرانجام بگیرد. به اصرار محسن شریف هم بتوسط اقوام او معرفی و وارد مالیه شد و هر دو مأمور مالیه مازندران شدند.

یکدسته سومی هستند که مردمی هستند که درشهرها نشستهاند پاشدهاند رفتهاند توی ده یامأمورخالصه بودهاست، مأمور جمع آوری ده خالصه بوده، رفته آنجا برای خودش یک اعیان درست کرده، یک باغ درست کرده، یک بیشه درست کرده آن بیشه وباغ که آنجا درست کرده الان اعیانش حیلی قیمت دارد توجه بفرماییدولی وقتی بناشد که این املاک بفروش برود آن زارعین آنجا مطابق قاعدهای که تابحال ماداشتیم آن اعیان دردست سوم که خارج از سکنه هستند متعلق به آن ملک است شما ملاک عمل چه قرارمیدهید؟

شریف برای اولینبار با خودش گفت: «باید این اتفاق بیفتد! گویا فقط محسن بود که بنظر میآمد با صمیمیت و یگانگی مخصوصی باو اظهار دوستی مینمود – مثل اینکه ملتفت زشتی ظاهری او نبود، یا بروی خودش نمیآورد و یا اصلا شیفتهٔ صفات اخلاقی و نکات روحی او شده بود. » جلو چشمش سیاهی میرفت، باران تندتر شده بود، اما او ملتفت نبود. عکس فوری که در گاردن پارتی با محسن پدر مجید انداخته بود، چشمهای متعجب داشت.

شبها مجید لاابالیانه و بیتکلیف میآمد دم بساط فور مینشست، با شریف تختهنرد میزد یا صحبتهای دریوری میکرد، و همیشه پیش از اینکه برود بخوابد شریف پیشانی او را پدرانه میبوسید. همانجوریکه وقتی بچه بود، روز عید نوروز پدر بزرگش او را میبوسید – یعنی لبهای خود را به پیشانی او میمالید و برمیداشت. یعنی با در نظر گرفتن الحاق املاک شریف باملاک عفت که از پدرش ارث برده بود، و ازینقرار املاک پدرش که در سورمک نزدیک گنبد بهرام واقع شده بود به املاک زنش متصل میشد. همینکه شریف را با عروس دست بدست دادند و در اطاق تنها ماندند، عفت شروع بخنده کرد، یکجور خندهٔ تمامنشدنی و مسخرهآمیز بود که تمام رگهای شریف را خرد کرد.

شریف ساکت کنار اطاق نشسته بود و جزئیات صورت زنش را با صورت مادرزنش مقایسه میکرد، چون دختر و مادر شباهت تامی با یکدیگر داشتند و حس میکرد همینکه زنش پا بسن میگذاشت، بهیچ وسیلهای جلو زشتی او را نمیتوانست بگیرد تا موقعیکه نسخهٔ دوم مادرش میشد. ساکت بود و حق هم داشت. ارتش ایران از افراد ملت ایران تشکیل شده محیط ایران در افراد ارتش ایران مؤثر است و هر چیزى که در افراد ایرانى ببینید در ارتش ایران صدق میکند و به عکس ولى وضعیتهاى خاصى هم موجود است که من آنها را اشاره میکنم. ارتش ایران را از این افتضاحى که گرفتار شده است نجات بدهیم.

تو جانی هستی. چرا برای نجات دوستت اقدامی نکردی؟ آمد کنار جوی پهلوی شریف نشست و دستش را روی شانهٔ او گذاشت این حرکت خودمانی و طبیعی برای شریف حکم یک نوع کیف عمیق و گوارائی را داشت و حس کرد که جریان برق و حرارت ملایمی بین آنها رد و بدل میشد. محسن که علاقه و شوق زیادی بشنا داشت کنار دریا محل دنجی را برای شنا و آبتنی انتخاب کرده بود. هوا گرم بود، محسن که علاقهٔ مخصوصی بشنا داشت، دم استخر بهجتآباد لخت شد تا آبتنی بکند. احساس دردناک و خشنی بود، بطوریکه نفسش پس رفت – یک رشته عدم موفقیت، دوندگیهای بیهوده و عشقهای ناکام جلو او مجسم شد.

چیزی که در زندگی باعث ترس شریف شده بود، قیافهٔ زشتش بود. اطلاعاتی که در مورد شهر کرج وجود دارد همواره توجه بسیاری از افراد را به خود جلب کرده است. در تهران نیز همین شرایط حاکم بود به طوری که گاهی اوقات بیماری ها به حدی اوج می گرفت که اکثر مردم شهر به آن ها مبتلا می شدند. نهتنها این اشخاص مطابق یادبودی که در او گذاشته بودند در مقابلش مجسم میشدند. این پیشآمد بقدری در خاطر شریف زنده بود که نهتنها جزئیات آنرا هنوز بیاد میآورد، بلکه در گیرودار آن شرکت داشت.

این خبر تأثیر سختی در شریف کرد زیرا قلبش گواهی داد که از یکدیگر جدا خواهند شد. مثل اینکه میخواست خبر ناگواری را پنهان بکند. سواری منو مثل گاو پیشونی سفید همه از دور میشناختند. نگاهش دور و ناامید بنظرش جلوه کرد و دستش را روی شانهٔ محسن گذاشته بود. قیافهٔ محسن محو و لغزنده بنظرش آمد، مثل چیز دمدمی و موقت که محکوم به نابود شدن است. حالا مثل شمعی که فوت بکنند مرد و خاموش شد! بعد بلند شدند، محسن این حرکت بیتناسب و اظهار علاقهٔ او را بدون تعجب تلقی کرد مثل اینکه باید اینطور اتفاق بیفتد!

این طرز استدلال جنبه حسابدارى دارد این طرز استدلال یک شاهى دادن یک شاهى گرفتن است که مىگویند که هر عملى که ما مىکنیم باید ببینیم نتیجه چیست؟ هزینه استفاده از هر دو نوع اتوبوسها متغیر است و پرداخت هزینه جابهجایی فقط به وسیله کارتهای اتوبوس انجام میشود. و ازین ببعد در آخر هر مجلس کیفی ته مزه خاکستر در دهنش میماند و احساس خستگی و زدگی میکرد. محسن که آنقدر سر دماغ، چالاک و دلربا بود ته دیگ را با چه لذت و اشتهائی کروچ کروچ میجوید! ۶۷. از زمان گزارش قبلی مدیرکل، آژانس از طریق تصاویر ماهوارهای آنچه که به نظر میرسد مواد ساختمانی و باقیماندههای آن باشد را در محل مورد نظر مشاهده کرده است.

۱۲. پیرو «چارچوب همکاری»، نشستهای فنی در تاریخ ۱۱ دسامبر ۲۰۱۳ در وین و در تاریخ ۸ و ۹ فوریه ۲۰۱۴ در تهران برگزار شد که در آنها، مسئولین آژانس و ایران پیشرفت اجرای شش اقدام عملی مقدماتی را مورد بررسی قرار دادند و در مورد هفت اقدام عملی دیگر که بایستی در گام بعدی توسط ایران به اجرا درآید، توافق کردند. ۷۰. برخلاف قطعنامههای مربوطه شورای حکام و شورای امنیت، ایران پروتکل الحاقی را اجرا نکرده است.

این بنای تاریخی در سال 1310 به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسید. اگر در مکانی هستید که به تاکسیهای زرد دسترسی ندارید، تنها با نصب اپلیکیشن مخصوص تاکسیهای اینترنتی با خیال آسوده میتوانید به مقصدتان بروید. بعدها ساختمان جدیدی در کنار آن ساخته شد که به عنوان موزه و کتابخانه دکتر محمد مصدق مورد استفاده قرار گرفت. این قانون در تاریخ ۱۷ امرداد ۱۳۴۴ به توشیح محمدرضا شاه پهلوی رسید. تصمیم متخذه کمیسیون بودجه درباره استخدام آقای دکتر حسین ناظم – مصوب ۷ امرداد ۱۳۳۵ کمیسونهای مشترک و کمیسیون بودجه مجلس شورای ملی.

دیدگاهتان را بنویسید